دانلود تفسیر سوره حمد

صفحه اصلی آرشیو راهنمای خرید پرسش و پاسخ درباره ما پشتیبانی تبلیغات تماس با ما

صفحه نخست  » علوم انسانی » معارف اسلامی  »  دانلود تفسیر سوره حمد

دانلود تفسیر سوره حمد

دانلود تفسیر سوره حمد

سوره حمد
بسم الله الرحمن الرحیم(۱)
الحمد لله رب العالمین(۲) الرحمن الرحیم(۳) مالک یوم الدین(۴) ایاک نعبد و ایاک نستعین(۵) اهدنا الصراط المستقیم(۶) صراط الذین انعمت علیهم; غیر المغضوب علیهم; و لا الضالین(۷)
بنام خداوند بخشاینده بخشایشگر
ستایش مخصوص خداوندى است که پروردگار جهانیان است(۲) خداوندى که بخشنده و بخشایشگر است(۳) خداوندى که مالک روز جزا است(۴) پروردگار تنها تو را مى‏پرستیم و فقط از تو یارى مى‏جوییم(۵) ما را به راه راست هدایت فرما(۶) راه کسانى که مشمول عمت‏خود ساختى; نه راه کسانى که بر آنها غضب کردى; و نه راه گمراهان(۷)
بسم الله . . .
در قرآن مکتوب از همان آغاز که قرآن به کتابت درآمده است در اول هر سوره‏اى باستثناى – سوره برائت -بسم الله الرحمن الرحیم است; یعنى سوره با بسم الله آغاز مى‏شود. ولى دیر زمانى است که بین شیعه و سنى بر سر اینکه آیا این آیه جزء هر سوره است‏یا نه، اختلاف عظیمى وجود دارد. اهل تسنن آن را جزء هیچ سوره‏اى نمى‏دانند و شروع هر سوره را با بسم‏الله از قبیل شروع هر کار دیگر با بسم‏الله مى‏شمارند که بسم‏الله جزء آن کار نیست; بلکه در عمل گاهى سوره‏ها را بدون بسم‏الله آغاز مى‏کنند. در نماز حمد و یا هر سوره‏اى را که احیانا بخواهند بعد از حمد بخوانند بدون بسم‏الله مى‏خوانند.
شیعه به پیروى از ائمه اطهار علیهم السلام بشدت با این مسئله مخالفت دارند، تا آنجا که ائمه اطهار فرموده‏اند خداى بکشد کسانى را که بزرگترین آیه از آیات قرآن را از قرآن حذف کرده‏اند. اگر بسم الله را از اول سوره‏ها برداریم دیگر این آیه را ما در قرآن نداریم جز در سوره نمل که آنهم در ضمن نقل قولى است که قرآن از ملکه سبا مى‏کند، که هنگامیکه نامه سلیمان را قرائت کرد گفت: انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم. این نامه را سلیمان است و این‏گونه آغاز مى‏گردد: بسم الله … الى آخر
در هر حال شیعه آن را مسلم جزء قرآن مى‏داند، نه اینکه آن را جداى از قرآن محسوب مى‏کند و مانند آنکه در آغاز هر امرى، بسم الله را مى‏افزاید، و در قرائت قرآن هم این آیه را از خارج بر آن اضافه کند. (۱)

آغاز کارها به نام خدا
توجه دارید که آیه مورد بحث روى هم یک جار و مجرور است و یک جمله تمام نیست. متعلق این جار و مجرور محذوف است. مفسرین در اینکه متعلق محذوف آن چیست نظرهاى گوناگون داده‏اند، از جمله، «استعین‏» (یارى مى‏طلبیم) – «ابتداء» (ابتدا مى‏کنم) و «اسم‏» (نشانه و علامت مى‏نهیم)، که احتمال اخیر قوى‏تر بنظر مى‏رسد.
در نام‏گذارى‏ها، هدفها و انگیزه‏ها مختلف است، گاهى شخص مؤسسه‏اى را بنام فردى نام مى‏گذارد، بمنظور هدفى مادى که مى‏تواند در سایه این نام بآن غرض نائل گردد. و یا چنانکه معمول است مولود جدید را بنام شخصى که در گذشته مورد علاقه بوده مى‏نامند و مى‏خواهند با این نامگذارى شخص مورد نظر، حیاتى جدید یافته و به بقاء این نام زنده بماند.
ولى اینکه به بشر دستور داده شده است که کارهایش را بنام خدا بنامد، روى چه انگیزه‏اى مى‏تواند باشد؟ براى این است که کارهاى انسان جنبه قدس و عبادت پیدا کند و بنام او برکت‏یابد.
انسان که احساس فطرى از خداوند دارد و او را به عنوان یک موجود قدوس و منبع خیرات مى‏شناسد، وقتى کارش را بنام او نامید معنایش این استکه در سایه قدس و شرافت و کرامت او، این عمل نیز مقدس گردد.
و چون آغاز کردن به نام کسى مفهومش این استکه او را موجودى قدوس و منزه از جمیع نقص‏ها و سرچشمه کمالات داسنته، و مى‏خواهد که عملش را با انتساب به او برکت بخشد; لذا کارها را بنام هیچکس حتى نام پیغمبر، نمى‏توان آغز کرد و این است معنى تسبیح نام الله که در اول سوره اعلى به آن دستور داده شده است.
تعبیر «یسبح لله‏» و یا «سبح لله‏» و یا «سبحان الله‏» تسبیح براى خداوند و یا تسبیح خداوند مکرر در قرآن آمده است ولى تسبیح نام الله در قرآن تنها در اول سوره اعلى است که مى‏فرماید: سبح اسم ربک الاعلى; تسبیح کن نام پروردگار بزرگت را.
بنظر مى‏رسد که بهترین نظریه در اینجا نظر صاحب المیزان است که مى‏فرماید معنى تسبیح نام خدا اینستکه آنجا که مقام تقدیس و تکریم است نام مخلوق در ردیف نام الله قرار نگیرد و یا در جائى که نام الله باید برده شود، نام موجود دیگرى به میان نیاید. یعنى نه با نام خدا نام دیگرى را و نه بجاى نام خدا نام دیگرى را، که هر دو شرک است.
اخیرا در میان گروهى که دم از مبارزه با شرک مى‏زنند عملى رایج‏شده که خود از مظاهر شرک است. بجاى اینکه کارها را به نام خدا بنامند و بنام او آغاز کنند، مى‏گویند: بنام خلق! اگر قرار شود که نام پیغمبر را در کنار نام خدا قرار دادن شرک باشد، پس اگر بنام خلق هم آغاز کنیم جانشین براى خدا ساختن است و این دستور قرآن است که نام خدا همواره تسبیح گردد و کارهاى بشر بنام او نامیده شود; و نه بنام دیگرى. و بدین وسیله اعمال او قداست‏یافته و در سایه او تبرک جوید.

الله
الله یکى از نامهاى خداست. نامگذارى‏هائى که براى افراد و یا اشیاء مى‏کنند گاهى از نوع علامت است و گاهى از نوع وصف.
در قسم اول گرچه اسماء خودشان داراى معانى هستند ولى معناى آنها منظور نظر نگردیده; بلکه تنها براى تشخیص و بازشناسى این اسم گذاشته شده است و لذا حکم یک علامت را بیشتر ندارد. چه بسا در اینگونه موارد معناى نام علاوه بر اینکه حکایتگر اوصاف صاحب نام نیست، ممکن است ضد آنهم باشد مثل آنکه نام غلامان سیاه را کافور مى‏نهادند! (بر عکس نهند نام زنگى کافور)
در قسم دوم نام، حکایتگر شانى از شئون صاحب نام است و صفتى از صفات او را بیان مى‏کند.
پروردگار متعال نامى که صرفا جنبه علامت داشته باشد، ندارد و تمام نامهاى او، نمایانگر حقیقتى از حقایق ذات مقدس او است.
در قرآن کریم در حدود صد اسم براى خداوند آمده است که در واقع صد صفت است که نمونه آنها را در همین سوره ملاحظه مى‏نمائید:الله، رحمن، رحیم، مالک یوم الدین، ولى هیچکدام جامعیتى را که این نام دارد، ندارند; چون آنها هر کدام یکى از کمالات او را نشان مى‏دهند ولى این نام، نمایانگر ذات مستجمع جمع صفات کمالیه است.
کلمه الله در اصل الاله بوده است و همزه بخاطر کثرت استعمال حذف گردیده است.
درباره ریشه لغت الله چند نظر وجود دارد بعضى گفته‏اند این کلمه از اله مشتق است و بعضى دیگر گفته‏اند که از وله گرفته شده است و اله فعال بمعناى مفعول است مانند کتاب بمعناى مکتوب.
اگر از اله مشتق شده باشد یعنى ذات شایسته پرستش که کامل از جمیع جهات است. چون موجودى که خودش مخلوق دیگرى است و یا داراى نقص است; شایسته پرستش نخواهد بود، پس همینکه گفته مى‏شود الاله یعنى آن ذاتى که بگونه‏ایست که او را باید پرستش کرد و قهرا این معانى در این کلمه نهفته است، ذات مستجمع جمیع کمالیه و مبرا از هر گونه سلب و نقص.
و اگر از وله مشتق شده باشد، وله یعنى تحیر، واله یعنى حیران و یا بمعنى عاشق و شیدا است و از این جهت‏خداوند را الله گفته‏اند که عقل‏ها در مقابل ذات مقدسش حیران و یا متوجه و عاشق او و پناهنده به اویند.
سیبویه، از ائمه علماى صرف و نحو ادبیات عرب است و در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم هجرى زندگى مى‏کرده است. وى که در فن خودش نبوغ داشته و کتابش را که با الکتاب معروف است در این فن نظیر منطق ارسطو در منطق و مجسطى بطلمیوس در علم هیئت، شمرده‏اند و سخنش در ادب عربى سند محسوب مى‏گردد و از طرفداران این نظر است که ریشه کلمه الله «وله‏» به معناى حیرت در مقابل عظمت و یا وله و عشق است:
مثنوى مولوى نظر او را نقل کرده و مى‏گوید.
معنى الله گفت آن سیبویه یولهون فى الحوائج هم لدیه گفت الهنا فى حوائجنا الیک و التمسناها و جدناها لدیک
مولوى آن حالتى را یاد آورى مى‏کند که انسان دردى پیدا کرده و بیچاره گشته و بى‏اختیار بسوى نقطه‏اى روى مى‏آورد وپناهنده مى‏شود، او «الله‏» است!!
صد هزاران عاقل اندر وقت درد جمله نالان پیش آن دیان فرد بلکه جمله ماهیان در موجها جمله پرندگان در اوجها بلکه جمله موجها بازیکنان ذوق و شوقش را عیان‏اندر عیان (۲)
تنها انسانها نیستند که در وقت نیاز بسوى او روى مى‏آورند; ماهى‏هاى دریا در میان امواج و پرندگان در اوج آسمانها; بلکه همان موج‏هاى بیجان هم نالان در پیش الله هستند!!
و احتمال قوى دارد که اله و وله دو لهجه از یک لغت باشد، یعنى اول وله بوده و بعد آنرا بصورت اله استعمال کرده‏اند; و وقتى آنرا بصورت اله تلفظ نمودند معنى پرستش هم پیدا کرده است; بنابراین معنى الله چنین مى‏شود: آن ذاتى که همه موجودات; ناآگاهانه واله او هستند و او تنها حقیقتى است که شایستگى پرستش دارد.

ترجمه الله
مى‏توان گفت که در فارسى لغتى مترادف کلمه الله که بشود جاى آن گذارد نداریم، و هیچکدام رساننده تمام معنى الله نیستند. زیرا اگر بجاى الله «خدا» بگذاریم رسا نخواهد بود، چون خدا مخفف «خودآى‏» است و رساننده تعبیرى است که فیلسوفان مى‏کنند، یعنى «واجب الوجود» و یا شاید به کلمه غنى که در قرآن آمده است نزدیک‏تر باشد تا به الله. و اگر خداوند استعمال شود باز رسا نخواهد بود زیرا خداوند یعنى صاحب، و اگر چه الله خداوند هم هست ولى مرادف با خداوند نیت; خداوند یک شان از شئون الله است.

الرحمن الرحیم
بجاى این دو کلمه نیز در فارسى نمى‏توان واژه‏اى یافت که عینا ترجمه آن باشد و اینکه بخشنده مهربان معمولا ترجمه مى‏کنند ترجمه رسائى نیست. زیرا بخشنده ترجمه جواد است و مهربان ترجمه رؤف و هر دو از صفات پروردگار است که در قرآن آمده است.
جواد (بخشنده) یعنى کسیکه چیزى دارد و بدون عوض به دیگران مى‏بخشد. ولى رحمان و رحیم هر دو از رحمت مشتقند و در کلمه رحمت‏یک معنا اضافه‏اى نهفته است و آن اینکه:
در مواردى که موجودات; نیازمند و مستحق است; بالفظ و یا با زبان تکوین دستش دراز است و به اصطلاح قابل ترحم است و استحقاق دارد که چیزى به او برسد; در اینگونه موارد رحمت است. منتهى; رحمت انسان وقتى به مستحقى مى‏رسد که تحت تاثیر حالت او قرار گیرد; و رقت قلبى رد او پدید آید، ولى خداى متعال از این امور منزه است.
پس وقتى مى‏گوییم رحمان و رحیم دو معنا در ذهن ما مجسم مى‏گردد: یکى نیاز عظیم و فراوان مخلوقات که گوئى سراسر مخلوقات با زبان قابلیت‏هاى خودشان همه دست نیاز بدرگاه بى‏نیاز او دراز کرده و التماس مى‏کنند، و دیگر اینکه او رحمت بى‏حساب خویش را بسوى آنان فرستاده و نیازهاى آنان را تامین نموده است.
این استکه بعضى از مترجمان اخیر وقتى دیده‏اند که هیچ کلمه‏اى رساننده معانى این کلمات نیست; آیه شریفه; بسم الله الرحمن الرحیم را «به نام الله رحمن الرحیم‏»; ترجمه نموده‏اند.
فرق رحمان با رحیم چیست؟ قبلا باید توضیح بدهیم که در زبان عربى کلماتى که بر وزن فعلان است دلالت بر کثرت مى‏کند مثل عطشان که به معناى عطش کثیر است. و کلماتى که بر وزن فعیل است که اصطلاحا آنرا صفت مشبه مى‏گویند دلالت بر نوعى ثبات و دوام مى‏کند.
رحمان که بر وزن فعلان است دلالت بر کثرت و وسعت مى‏کند و مى‏رساند که رحمت‏حق همه جا گسترش پیدا کرده و همه چیز را فرا گرفته است.
اصولا هر چیزى; چیز بودنش مساوى با رحمت‏حق است چون وجود و هستى عین رحمت است; چنانکه در سوره اعراف آیه ۵۶ آمده است و رحمت و سعت کلى شى‏ء (رحمت من همه چیز را فرا گرفته است) و در دعاى کمیل مى‏خوانیم و برحمتک التى وسعت کلى شى‏ء.
این گونه رحمت‏حق استثناء ندارد; و اینطور نیست که شامل انسانها باشد و غیر انسانها را شامل نشود و یا در انسان‏ها تنها انسانهاى مؤمن را فرا گیرد، خیر; بلکه سراسر گیتى مشمول رحمانیت‏حق است و یا عین آن است‏یعنى آنچه در عالم هستى هست رحمت‏حق است.
درسى که مى‏توان از جمله بسم الله الرحمن الرحیم آموخت این است که آنچه که از خدا به عالم مى‏رسد دو گونه نیست; خیر و شر. بلکه آنچه از او مى‏رسد جمله نیکو و رحمت است و این رحمت‏شامل جماد و نبات و حیوان و انسان به تمام اقسامش مى‏گردد چون اصولا فاتحه و گشایش هستى با رحمت‏حق است.
و اما رحیم که بر وزن فعیل است دلالت بر رحمت لاینقطع و دائم حق مى‏کند. رحمان که دلالت بر رحمت واسعه پروردگار مى‏کرد و شامل همه موجودات مى‏گشت ولى بالاخره در این عالم یک سلسله از موجودات پس از هستى معدوم مى‏شوند و فانى مى‏گردند. ولى رحیم نوعى از رحمت است که جاودانگى دارد و تنها شامل آن بندگانى است که از طریق ایمان و عمل صالح; خود را در مسیر نسیم رحمت‏خاصه حق قرار داده‏اند!!
پس پرودگار یک رحمت عام دارد و یک رحمت‏خاص. با رحمت عام خودش همه موجودات را آفریده است که از جمله آنان انسان است.
انسان که تنها موجود مکلف است و خودش مسئول خویش است اگر وظائف و تکالیفى که به عهده‏اش نهاده شده بود انجام دهد; مشمول رحمت‏خاص الهى خواهد شد. رحمان اشاره به آن رحمت بى‏حسابى است که همه جا کشیده و مؤمن و کافر و حتى انسان و جماد و نبات و حیوان ندارد ولى رحیم اشاره به رحمت‏خاص است که به انسانهاى مطیع و فرمانبردار اختصاص دارد. (۳)

الحمد لله
در اینجا هم باید بگوئیم که ما لغتى در فارسى نداریم که ترجمان کلمه حمد باشد. البته دو کلمه است که نزدیک به معناى حمد است و آنها در فارسى معادل دارند و معمولا براى ترجمه حمد از معادل آنها استفاده مى‏شود. یکى از مدح که معادل آن ستایش است و دیگرى شکر که به سپاس ترجمه مى‏شود. ولى هیچکدام به تنهائى رساننده معناى حمد نیست.
کلمه مدح نزدیک به حمد است و حتى بعضى احتمال قوى مى‏دهند که دو تلفظ از یک کلمه باشند. چنانکه در زبان عربى نظائر آنها زیاد داریم مثل خلص و لخص و ایس و یئس که هر دو حروفشان یکى است ولى جایشان عوض شده است.
مدح به معناى ستایش است; ستایش از احساسهاى مخصوص انسانس است، یعنى این انسان است که داراى این درجه از ادراک و احساس است که وقتى در مقابل کمال و جلال; زیبائى و بهاء قرار مى‏گیرد; این احساس; بصورت عکس العمل در او پیدا مى‏شود که او را ستایش کند; این احساس در حیوان نیست. حیوان نه آن کمال و جلال و عظمت را درک مى‏کند و نه قدرت دارد که ستایشگر این اوصاف باشد.
البته گاهى عمل ستایش; در انسان بصورت پستى ظاهر مى‏گردد که آنرا چاپلوسى مى‏گویند و از صفات رذیله محسوب مى‏گردد. چاپلوسى درموردى است که انسان امر بى حقیقى را ستایش مى‏کند. و بسیار زشت است که انسان آن قدرتى که خداوند به او داده است تا کمالها و جمالها و عظمت‏هات و زیبائیهاى واقعى را ستایش کند; آن را در پاى موجودى که هیچ ارزش ستایش ندارد;از روى طمع مصرف نماید. این قدرت براى این است که انسان آن احساس عالى را;یعنى تمجید و تکریم و تنظیم یک کمال را; ارضاء و اشباع نماید; نه اینکه در دمت‏حس طمع که نوعى پستى است قرار دهد. در ستایش‏هاى واقعى هیچ‏گونه طمعى در کار نیست; بلکه امریست فطرى و طبیعى انسان هنگامیکه به هنر زیبائى برخورد مى‏کند; مثلاورق قرآنى که سالها پیش توسط بایسنقر نوشته شده مى‏بیند محو زیبائى آن مى‏گردد بى‏اختیار آن را ستایش مى‏کند. اگر کسى در اینجا از انسان سؤال کند چرا ستایش مى‏کنى مگر کسى چیزى در مقابل این ستایش مى‏دهد؟ چه جواب مى‏دهیم؟ خواهیم گفت مگر لازم است چیزى بدهند؟! من انسانم و انسان از آن جهت که انسان است وقتى در مقابل عظمتى و جلالى و جمالى و کمالى قرار گرفت قهرا خاضع مى‏شود و خضوع خود را بصورت ستایش اظهار مى‏دارد. این معناى کلمه مدح است ولى حمد تنها این مفهوم نیست.
احساس پاکیزگى دیگرى در انسان وجود دارد که باز از امتیازات انسان است که آنرا «سباسگزارى‏» مى‏گویند و ترجمه کلمه «شکر» است. و آن در وقتى است که از ناحیه کسى به انسان خیرى برسد، انسانیت انسان اقتضا مى‏کند که نسبت به او اظهار امتنان بنماید. فرض کنید هنگامى که انسان با اتومبیلش از محلى در حال عبور است اگر با اتومبیل دیگرى برخورد کند که او حق عبور دارد و مى‏تواند از راه استفاده کند، در چنین حالى اگر او توفق کرد و اجازه داد که ما قبلا عبور کنیم، ادب انسانى که مقتضاى فطرت پاک او است اقتضا مى‏کند که با گفتن کلمه «متشکرم‏» و یا عملا با تکان دادن سر یا دست از او سپاسگزارى بعمل آورد. این صفت به این حد در حیوان وجود ندارد و از مختصاد انسان است. و اینکه خداى متعال در قرآن سؤال مى‏کند هر جزاء الاحسان الا الاحسان، سؤالى است که مخاطب آن فطرت سلیم انسانى است و وجدان پاک انسان پاسخگوى آن است.
و اینکه گفته شده استکه اگر هر کس خودش را بشناسد، خدا را نیز مى‏شناسد، مطلب بسیار عظیم و درستى است. شناخت کامل انسان خویش را، راهى است که بشناخت الله منتهى مى‏گردد. یکى از راههاى شناختن انسان همان شناختن احساس‏هاى خاص انسانى است که یکى از آن‏ها همین احساس سپاس است که فرمانده آن وجدان است و به تعلیم و تربیت‏هاى محیط مربوط نیست و از آداب و رسوم محلى بشمار نمى‏رود. و اختصاص به اقلیمى غیر اقلیمى ندارد. آداب و رسوم است که با تغییر زمان و مکان دگرگون شده و حتى گاهى عینا متضاد مى‏شود. مثل کلاه از سربرداشتن و گذاشتن که هر دو علامت احترام است ولى هر کدام در جامعه‏اى مرسوم است و در هیچ جامعه‏اى دیده نشده است که پاداش نیکى را بدى بدهند و با اینکه این جزء رسوم محلى است توجیه نمایند!!

حمد
نه مدح خالص است و نه سپاسگزارى خالص; پس چیست؟ مى توان گفت اگر هر دو بهم ترکیب کنیم; حمد است. یعنى مقامى که هم لایق ستایش است بدلیل عظمت و جلال و حسن کمال و بهاء و زیبائى که دارد، و هم لایق سپاسگزارى است بدلیل احسان‏ها و نیکى‏ها که از ناحیه او رسیده است; آنجاست که کلمه حمد بکار مى‏رود.

پى‏نوشتها
۱- شیعیان در مسئله فوق اتفاق نظر دارند ولى میان اهل تسنن اختلاف نظر است; بعضى با نظر شیعه موافق‏اند و بعضى سخت مخالف و بعضى قائل به تفصیل هستند.
ابن عباس، ابن مبارک; عاصم; کسائى، ابن عمر، ابن زبیر، ابن هریره عطاء; طاووس و نیز امام فخر رازى در تفسیر کبیر; و جلال الدین سیوطى در اتقان که مدعى تواتر روایات هستند; از طرفداران نظریه جزئیت مى‏باشند. بعضى مانند مالک و ابو عمرو و یعقوب مى‏گویند که جزء هیچ سوره‏اى نیست و تنها براى اوائل سوره‏ها تیمنا نازل گشته و نیز براى فواصل سوره‏ها مى‏باشد.
ولى بعضى از پیروان مسلک شافعى و حمزه قائل به تفصیل‏اند که مى‏گویند تنها در سوره حمد جزء سوره است ولى در سوره‏هاى دیگر نیست.
به احمد بن حنبل بعضى قول اول را نسبت داده‏اند (تفسیر ابن کثیر ج ۱ ص ۱۶) و بعضى قول تفصیل را (تفسیر آلوسى ج ۱ ص ۳۹)اما راجع به قرائت آن در نماز از نظر فقهاء عامه:
۱- الحنفیه قالوا یسمى الامام و المنفرد سرا ۲- المالکیه قالوا یکره الاتیان بالتسمیه فى الصلوه المفروضه ۳- الشافعیه قالوا البسمله آیه من الفاتحد فالاتیان بها فرض ۴- الحنابله قالو التسمى سنه و لیست آیه من الفاتحه (نقل با تلخیص از کتاب الفقه على المذاهب الاربعه) ولى شیعه بدلیل روایاتى که از اهل بیت نقل شده است و نیز به سیره مسلمین تمسک کرده و همگى فتوا به جزئیت و وجوب قرائت داده‏اند. ورایات را مى‏توانید در کتابهاى فروع کافى باب قرائه القرآن ص ۸۶ و استبصار باب الجهر بالبسمله ج ۱ ص ۳۱۱ و تهذیب باب کیفیه الصلوه و صفتها ص ۱۵۲ و وسائل الشیعه باب ان البسملد آیه من الفاتحه ج ۱ ص ۳۵۲ مرجعه فرمائید.
۲- مثنوى چاپ کلاله خاور ص ۳۴ بیت ۳۷
۳- در روایات فرق رحمان و رحیم اینچنین بیان شده است: عن الصادق (ع) (فى حدیث) و الله اله کل شى، الرحمن لجمیع خلقه; الرحیم بالمومنین خاصه (کافى – توحید صادق – تفسیر عیاشى)
که در این حدیث رحمن حاکى از رحمت پروردگار است نسبت به تمام موجودات و رحیم تنها به مؤمنین.

حمد مخصوص خداوند است
بعید نیست که در معنى حمد; مفهوم دیگرى نیز دخالت داشته باشد و آن مفهوم پرستش است پس در مفهوم حمد سه عنصر در آن واحد دخیل است: ستایش; سپاس; پرستش; به عبارت دیگر حمد; ستایش سپاسگزارانه پرستشانه است. شاید اینکه طبق این آیه: حمد مخصوص خداوند است و غیر او محمودى نیست، از این جهت است که در مفهوم حمد; مفهوم پرستش هم هست.
مفسرین در این جهت اتفاق نظر دارند که معنى آیه این است که تمام «حمد»ها از آن خدا است. اگر در کلمه حمد غیر از سپاسگزارى مفهوم خضوع و فروتنى عابدانه نباشد، و تنها معناى حمد سپاسگزارى باشد; چرا نباید انسان در مقابل وسائط انسانى که خدا براى او قرار داده است‏سپاسگزارى کند؟ مخلوقاتى که خدا به وسیله آنها خیرى به انسان مى‏رساند; نیز باید سپاسگزارى و قدردان آنها بود. تا آنجا که گفته شده است «من لم یشکرالمخلوق لم یشکر الخالق‏» هر کس مخلوق را سپاس‏گزار نباشد; خالق را سپاسگزار نبوده است. پدر; مادر; معلم و تمام آنها که همواره وجود انسان مشمول خیرها و احسان‏هاى آنان بوده است همه را باید شکرگزار بود، هیچ گاه نمى‏توان بعذر اینکه من شکر خدا را مى‏کنم و به بندگان کارى ندارم، آنان را فراموش کرد و شکر نعمتشان را بجاى نیاورد. ولى باید توجه داشت که این طور نیست که یک جا بنده را باید شکر کرد و یک جا خدا را، بلکه در همان حال که بنده را سپاسگزارى مى‏کنید، باید توجه داشته باشید که بنده استقلال ندارد، در همان چیزى که از ناحیه بنده به انسان رسیده است‏خداوند پیش از آن استحقاق شکر دارد.
پس از اینجا که حمد مخصوص الله است معلوم مى‏گردد که معنایش تنها سپاسگزارى نیست بلکه ستایش و پرستش نیز در آن گنجانده شده است.
خداوند به دلیل این که یگانه شایسته پرستش است و به دلیل این که رحمن و رحیم است او را ستایش و سپاس و پرستش مى‏کنیم.
خلاصه اینکه حمد یک احساس پاک درونى انسانى است و از اعماق روح هر انسان سرچشمه مى‏گیرد که جمال و جلال را بستاید و در مقابل عظمت‏خاظع باشد. و این استکه سوره حمد مستلزم معرفت الهى است‏یعنى تا انسان نسبت به خداوند معرفت کامل پیدا نکند نمى‏تواند یک سوره حمد را درست و صحیح و به صورت واقعى که لقلقه لسان نباشد، بخواند.
مثلا ملاحظه کنید که شما وقتى به انسانى برخورد مى‏کنید که داراى روح بسیار متعالى و بزرگى است و داراى ملکات و فضائلى تشخیص مى‏دهید، و هنگامیکه به او نیازى پیدا کردید دریافتید که وى بدون هیچ گونه چشم داشتى در رفع نیاز شما دریغ نداشته و خیر و احسان او بشما رسیده است، اکنون که شما در مقابل عظمت روحى این شخص خاضع گشته‏اید اگر نامى از او در محفلى برده شود شما همچون بلبلى که در مقابل گل قرار گرفته، عاشق‏وار به مدح او سخن آغاز کرده و از ته دل او را مى‏ستائید! این ستایش از عمق روحتان سرچشمه گرفته و چه بسا با این ستودن، احساس لذت و راحت مى‏نمائید!!
در نماز، انسان یک چنین حالتى دارید و ما معتقدیم و بارها گفته‏ایم که عبادت لازمه شناخت‏خداوند است و تا خدا شناسى کامل نگردد عبادت اوج نمى‏گیرد.
در این جا نکته جالبى که شایان توجه است این است که بعد از الحمدلله چهار صفت دیگر آمده است (رب العالمین – الرحمن – الرحیم – مالک یوم الدین) که البته هر کدام درى بسوى معرفت‏حق است که توضیح خواهیم داد.
ولى تا آنجا که این صفات نیامده و فقط حمد را اختصاص به الله – ذاتى که شایسته پرستش و ستایش است – داده عالیترین درجه را مى‏رساند. یعنى ذاتى که قطع نظر کارهاى او و احسان او بخودم، و قبل از اینکه من به آغاز و انتهاى علم و دانش و آفرینش خودم و این گیتى پهناور نظر داشته باشیم، او خودش شایسته حمد است و او را باید بستائیم!! البته این درجه را همه کس نمى‏تواند ادعا کند و آن على بن ابیطالب است که مى‏گوید:
الهى ما عبدتک طمعا فى جنتک و لا خوفا من نارک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک.
پروردگارا!این که من ترا پرستش مى‏کنم نه براى بهشت توست و نه براى ترس از جهنمت. اگر بهشت و جهنمى هم خلق نمى‏کردى من تو را چون شایسته پرستش هستى عبادت مى‏کردم.
پرستش من براى این نیست که مرا خلق کردى و به من احسان نمودى و نه چون در آخرت به عبادت کنندگان بهشت مى‏دهى، بلکه چون تو هستى و تو لایق پرستشى!! (۱)
و به قول سعدى:
گر از دوست چشمت باحسان اوست تو در بند خویشى نه در بند دوست خلاف طریقت بود کاولیاء تمنا کنند از خدا جز خدا (۲)


قیمت : 6500 تومان
[ بلافاصله بعد از پرداخت لینک دانلود فعال می شود ]








تبلیغات